طنز؛ تورو خدا مسافرت نرو عمو ببینه!


ویژه نامه بی قانون – علیرضا مصلحی: تعطیلات زمان مناسبی برای پرداختن به فعالیت هایی است که در ایام دیگر سال فرصت کمتری برای آن ها داریم. یکی از این فعالیت ها، حمله به کشورهای خارجی است. گردشگران زیادی هر سال از ایران راهی کشورهای مختلف می شوند که الحق و الانصاف فیلمی هستند برای خودشان. در اینجا قصد داریم شما را با گوشه ای از این فیلم های مهیج آشنا کنیم.

۱٫ ویرانگر

روز- داخلی- هتلی در دبی- رستوران هتل

چهار جوان ایرانی وارد رستوران می شوند. در بوفه آزاد رستوران انواع غذا و نوشیدنی روی میزهای بزرگی چیده شده است. جوانان برومند ایرانی شش میز غذاخوری رستوران را به هم می چسبانند؛ یک میز دل باز می سازند و مشغول تهیه غذا می شوند. بعد از حدود نیم ساعت یک سوم کل غذاهای رستوران روی میز دل باز چیده شده است.

جوان شماره ۱: خب بچه ها آماده باشید. سه… دو… یک. حمله! جوانان ایرانی حمله ور می شوند. در همان ابتدا با دیدن این صحنه، تعدادی از مهمانان رستوران جیغ کشان به سمت در خروجی فرار می کنند. روش غذاخوردن عزیزان به این صورت است که شروع به خوردن می کنند و آنقدر می خورند که نفس کشیدن برایشان دشوار شود. سپس به مدت ۱۰ دقیقه ریکاوری کرده و دوباره به میدان باز می گردند. هم اکنون در راند پنجم، نفس کشیدن و کلا ادامه زندگی برای جوان شماره ۱ به قدری سخت شده است که احساس می کند لذت غذاخوردن ارزش این همه مشقت و دردکشیدن را ندارد و با اندوه بسیار، میز نهار را به مقصد تخت خواب ترک می کند.

سه جوان باقیمانده قسمت های خالی شده میز را مجددا پرکرده و مشغول می شوند. ۲۰ دقیقه بعد جوان شماره ۲ بیهوش شده و با شکم به روی میز می افتد. جوان شماره ۳ در حالی که از درد زیادی رنج می برد، فریادزنان به سمت میز اصلی غذاها می رود. جوان شماره ۴ هم خود را سینه خیز به همان مکان می رساند.

شدت درد و رنج به جایی رسیده که مجبورند با بلعیدن هر لقمه عربده ای بزنند بلکه کمی از شدت این همه فشار کاسته شود. تمام مهمانان از هتل خارج شده اند و در خیابان های اطراف در حال دویدن هستند. مدیر هتل با رییس سازمان امنیت امارات تماس می گیرد. همزمان جوان شماره ۴ زامبی وار به سمت آشپزخانه هتل می رود.

مدیر هتل: (خطاب به رییس سازمان امنیت در پشت تلفن) سلام قربان. جون مادرت سریعا از ناوهای آمریکایی حاضر در منطقه درخواست کمک کن که خونه خراب شدیم.

تورو خدا مسافرت نرو عمو ببینه!

۲٫ می خواهم زنده بمانم

روز- داخلی- هتلی در دبی- رستوران هتل

مهمانان برای صرف صبحانه وارد رستوران هتل می شوند. بوفه رستوران آزاد است و رزرو اتاق های هتل به همراه وعده صبحانه بوده است. در گوشه ای از میز بزرگ صبحانه چند عدد نان بلند قرار دارد. تعدادی از مهمانان برای برداشتن نان صفی تشکیل داده اند. یک جوان غرب که بدبخت خبر ندارد جامعه و فرهنگ و کلا از بالا تا پایینش در حال سقوط است؛ با پارچه ای که روی نان ها کشیده شده است نان را نگه می دارد و با دست دیگرش شروع به بریدن می کند. دو برش از نان را در بشقاب خود می گذارد و می رود.

پس از او نوبت به هوشنگ می رسد. پارچه را کامل کنار می زند. دستش را بر روی تمام نان ها می مالد و تازه بودنشان را مورد بررسی قرار می دهد. در نهایت یک نان کامل را مثل چماق در دست گرفته و به سمت میزش می رود. به مدت یک ساعت شاهد صحنه های سهمگینی هستیم و پس از آن هوشنگ احساس سیری می کند. بلند می شود و به سمت در خروجی می رود. در هنگام راه رفتن از پایین شلوراش خون جاری شده و رد خون به دنبالش بر روی زمین دیده می شود.

مهمانان وحشت زده نگاهش می کنند ولی خودش خیلی طبیعی به مسیر ادامه می دهد. پرسنل هتل به سمتش می دوند و متوقفش می کنند. مهمانان هتل با نگرانی دورش حلقه زده اند. هوشنگ تازه متوجه ماجرا شده. یکی زا مهمانان وارد رستوران می شود و با دیدن خون کف زمین غش می کند.

هوشنگ: نترسید. چیزی نیست. یه مقدار سس گوجه فرنگی گذاشتم تو جیبم، فکر کنم پلاستیکش ترکیده. نترسید.
می خواهد پلاستیک را از جیبش بیرون بیاورد که یک پلاستیک دیگر پر از سوسیس و کالباس به روی زمین می افتد. نگاهی به اطرافش می کند. پرسنل هتل به حد انفجار رسیده اند.

هوشنگ: ببخشید دیگه. آخه ناهار مجانی نیست؛ از گشنگی تو مملکت غریب تلف میشم.
یکی از پرسنل هتل، پلاستیکی پر از پنیر و کره و تخم مرغ آب پز از جیب دیگرش بیرون می کشد.

هوشنگ: شما دلت آروم می گیره من شب شام نخورده، با شکم گرسنه بخوابم؟ اگه دلت آروم می گیره؛ همین الان میرم می ذارم سر جاش خسیس!

۳٫ هشت نفرت انگیز

روز- داخلی- اتاق هتلی در استانبول

یک خانواده هشت نفره وسایل و چمدان ها را جمع کرده اند و در حال خروج از اتاق هستند.

اقدس: این گونیه چیه دستت اکبر آقا؟

اکبر: (با صدایی آرام) چند جفت دمپایی و دو تا حوله بلند کردم. صداش رو درنیار.

اقدس: (با شعف خاصی) وای اکبرآقا من هم ۲۵۰ سی سی مایع دستشویی ریختم تو بطری نوشابه گذاشتم توی چمدون شامپو و صابون رو از تو حموم برداشتم.

اکبر: بهت افتخار می کنم اقدسم.

پدربزرگ: من هم یه خمیردندون نصفه برداشتم پسرم.

اکبر انگشت شست خود را به اهتزار در می آورد.

پسرهای اول و دوم: بابا! بابا! ما هم کنترل تلویزیون رو برداشتیم.

پسرهای سوم و چهارم: کنترل اسپیلت هم دست ماست.

دختر کوچک خانواده: (گریه کنان) من چیزی برنداشتم. من هم می خوااااام.

اقدس: گریه نکن مادر. الان ملافه ها رو برات برمیدارم.

پدربزرگ: یه پیچ گوشتی بدید تا دوش حموم رو براش باز کنم.

اکبر: نمی خواد پدرجان. به ملافه بیشتر علاقه داره.

خانواده هشت نفره در اتاق را می بندند و می روند. چند ثانیه بعد در اتاق باز می شود و دوباره اکبر وارد می شود.

اکبر: لامپ ها رو یادم رفت.

۴٫ رهایی از شاوشنگ

روز- داخلی- فرودگاه سن پترزبورگ

دقایقی پیش هواپیمایی به زمین نشسته و گروهی از گردشگران ایرانی وارد سالن فرودگاه شده اند. یکی از مردان ایرانی به محض گذشتن از گیت، در حرکتی تمرین شده، لباس های رسمی خود را جر می دهد و سریعا یک شلوارک گل گلی و یک رکابی را جایگزین آن ها می کند. مسافر دیگری پیراهنی خود را درآورده و فریادزنان به سبک کریس رونالدو شادی پس از گل انجام می دهد. البته با این تفاوت که به جای عضله، کی کوه دنبه را بیرون ریخته است. گردشگری دیگر، دوربین جلوی موبایلش را به سمت خودش گرفته و در محیط سالن فرودگاه دور قهرمانی می زند. در همان حین کمربندش را باز می کند، شلوارش پایین می افتد، آن را روی زمین رها می کند و با پیژامه که زیر شلوار پوشیده است از سالن خارج می شود. این وضعیت آقایان است. حال و روز خانم ها هم گفتن ندارد. ذکر این نکته ضروری است که دمای هوا ۱۵ درجه زیر صفر است.

۵٫ مرثیه ای برای یک رویا

شب- داخلی و خارجی مخلوط- هتلی در آنتالیا

فضای هتل بسیار تمیز و پاکیزه و زیبا است و آماده برای یک اقامت رویایی. ساعت ۸ شب گروهی از گردشگران ایرانی وارد هتل می شوند. ساعت ۱۲ شب فضای هتل به این شکل درآمده. چندین لنگه دمپایی در محوطه هتل دیده می شود. حیاط هتل پر است از ته سیگار و قوطی خالی سیگار. صدای دعوای یک زن و شوهر از اتاق ها به گوش می رسد. چند جوان که دوسوم بدنشان به جای آب از دلستر تشکیل شده است، در لابی به سختی مشغول کتک زدن یکدیگر هستند. یکی از مهمانان دو عدد هندوانه را در استخر هتل گذاشته که تا صبح خنک شود.

تورو خدا مسافرت نرو عمو ببینه!

۶٫ احمق و احمق تر

روز- خارجی- یکی از کشورهای استوایی جنوب شرق آسیا- کنار دریا

اسکندر با موبایلش مشغول فیلمبرداری از جاذبه های طبیعی کنار دریاست. اردشیر به او نزدیک می شود.

اردشیر: ده روزه اومدیم فقط داری از اینجا فیلم می گیری.

اسکندر: (در حل فیلمبرداری) داخل درایو دی کامپیوترم یه فولدر هست به نام «elmi». اونو باز می کنی و وارد فولدر «fizik» میشی. سه تا نیوفولدر رو پشت هم رد می کنی و می رسی به یه فولدر هیدن شده به نام «film». تصمیم دارم اون فولدر رو با دست رنج خودم پر کنم.

اردشیر: یادم باشه هارد اکسترنالم رو بهت بدم. فقط زودتر بیا برمی چند نمونه شیشه دلستر هست، هنوز باهاشون عکس دونفره نگرفتم بذارم اینیستا. فردا باید برگردیم.

اسکندر: اوکی. بذار سکانس آخر رو بگیرم بریم.

۷٫ بعضی ها داعش رو دوست دارن

روز- داخلی- هتلی در آنتالیا

در گوشه ای از لابی هتل سماور بزرگی قرار دارد که آب جوش همیشه در آن مهیاست. در کنار این سماور قهوه و چایی و شکر در بسته بندی های تک نفره و قندهای بسته بندی شده برای استفاده مهمانان به صورت رایگان قرار گرفته است. یک اتوبوس از گردشگران ایرانی وارد هتل می شوند و از بد روزگار این پدیده را کشف می کنند.

یکی از گردشگران: به به یه چایی داغ الان خیلی می چسبه. یک لیوان چایی برای خودش درست می کند و ۴۵ بسته قند و شکر را داخل جیبش می گذارد و می رود. مرد شماره ۲ لیوانش را از آب داغ و ۱۲ بسته قهوه پر کرده و بعد از هر قُلُپ، لیوان را دوباره با آب پر می کند. چند گردشگر پس از نوشیدن لیوان پانزدهم به سمت دستشویی می دوند. گردشگری با لباس نارنجی گلگلی یک زیرانداز می آورد و کنار سماور پهن می کند. اعضای خانواده به او ملحق می شوند. گردشگر با لباس نارنجی گل گلی: واقعا سماور یه صفای دیگه داره. یاد قدیم ها افتادم. خانم بی زحمت سیخ و منقل و جوجه ها رو هم بیار.

۸٫ سرنوشت شگفت انگیز امیلی

روز- داخلی- اتاق خواب

آقای امین لیالی که به اختصار «امیلی» صدایش می زنند؛ با حال نزار از مسافرت یک هفته ای بر می گردد و آنقدر از جاذبه های گردشگری سواحل جنوب شرقی آسیا استفاده کرده که از شدت خستگی و ضعف جسمانی تا یک ماه نمی تواند از تخت خواب بلند شود. البته بعد از آن یک ماه هم متوجه می شود که به علت ابتلا به انواع و اقسام بیماری ها مجبور است ۳۵ سال آینده را نیز در همان تخت خواب سپری کند. هم اکنون در ساعات آخر زندگی، دوستان و آشنایان گرد او حلقه زده اند.

امیلی: رفقا! عزیزان! مهربانان! ممنون که تشریف آوردین . یه تعداد چوب آماده کردم، لطفا نفری یه دونه بردارید. می خوام دم آخری یه پند و اندرزی بهتون بدم.

تمام افراد یک تکه چوب بر می دارند و آن را می شکنند.

امیلی: کی گفت چوب ها را بشکنید؟! پاشین گم شین بیرون بیشعورها!

۹٫ رفقای خوب

شب- خارجی- خیابانی در استانبول

یک گروه چندنفره از توریست های ایرانی که بسیار باادب و باشخصیت هستند از اول صبح به دیدن چندین مکان گردشگری در شهر استانبول رفته اند و ضمن گذراندن اوقاتی خوش، سعی کرده اند با تاریخ و فرهنگ و تمدن یک کشور خارجی آشنا شوند. آنها هم اکنون در یکی از خیابان های تجاری شهر در حال قدم زدن هستند و با دیدن اعمال و رفتار بعضی از هموطنان شان، چنگ بر سر و صورت می کشند.

۱۰٫ سرگیجه

شب- داخلی- یکی از اتاق های آپارتمان

علیرضا مصلحی، نویسنده بی قانون، آخرین سطر از مطلب ویژه نامه را می نویسد و بلافاصله چند قرص ضدسرگیجه را به همراه یک پارچ آب می خورد. سپس به دوربین خیره شده و ملتمسانه می گوید: تو رو خدا مسافرت نرو عمو ببینه!